وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید. رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید با قلم خوشبختیها با جوهر طلایی رنگ رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت وقتی که نوبتم رسید مرغک بخت من پرید قلم نوک طلا شکست جوهر فقط سیاهی زد وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید با قلم بدبختیها با جوهر سیاهیها رو پیشونی من نوشت : " قصه تلخ سرنوشت
...اما چه شيرين است در خاموشي و تنهايي به حال خود گريستن
...و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت
(مريم)
...دل من
مطمئن باش ، برو
ضربه ات كاری بود ، دل من سخت شكست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاك ، كه پر از یاد تو بود
و به این قلب یتیم
كه خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو تا راحت تر
تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
(مریم)
خدايا اين منم كه جوينده ي توام يا تويي كه در پي مني؟!
خدايا در رهگذر زمان چه بسيار مرا ياري كردي بي آنكه از تو خواسته باشم ؛ چه بسيار خوبي ها كه مرا كردي و بدي هايم را پوشاندي و مرا كه در تاريكي ها و كوچه پس كوچه هاي غريب زمانه و در ميان اوهام پوچ و خيالي دهر و مردمان يك رنگ و همه رنگ سرگشته و حيران بودم،راهم دادي و اين منم كه نه به خود بلكه به حكم فطرت پاك خويش به سويت مي آيم